X
تبلیغات
لحظه های هر چه بود یا نبود

لحظه های هر چه بود یا نبود

نغمه های دوستانه

سلام به هفت دوست گرامی از هفت دنیای مختلف

خیلی وقته که دیگه کسی تو وبلاگ مطلبی ننوشته و دیگه سراغی ازش نمیگیره /

تو دفتر کارم نشسته بودم یهو یاد وبلاگ و دانشگاه و کردم یادش بخیر الان هرکدوم از این هفت دوست سر زندگیای خودشون هستن سمیه الان یه بچه داره و سر کاره هدا برا خودش شده یه باستان شناس و سره کار میره عصمت صاحب یه پسر خوشکل شده مژگان یه تو راهی داره نرگس ازدواج کرده عصمت ازدواج کرده وحیده هم ازدواج کرد الان ۷-۸ سال از اون دوران میگذره  از اون جمع دوستانه مجرد که هر کدون دنیایی برای خودش داشت میگذره واقعاد یاد باد آن روزگاران یاد باد

دلم برا همتون تنگ شده دوستار همیشگی شما دنیا (سمیه) گل گلاب عرق بهار نارنج

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 11:10  توسط گروه 7  | 

بچه ها لطفا به منم یاد بدین چطوری عکس بزارم تو وبلاگ هر کاری میکنم نمیشه

                                                                                                                دنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:55  توسط گروه 7  | 

چه سنت قشنگیه به هم رسیدن دلا...خط کشیدن رو دفتر جدول ضرب مشکلا

چه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه ها....همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها

چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین ودعا.....سپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها.......


      دوستانم همه نابند طلا سیری چند؟

    درد وغم از همشان دور بلا سیری چند؟

     بی گل روی عزیزان نفسم  میگیرددددد

     بی حضور رفقا صلح وصفا سیری چند


خواندمت گل تا بدانی از همه دنیا سری

یک جهان گل دیده ام  اما تو چیز دیگری

خواستم از عشق  گویم  ولی دانم که دانی عشق چیست

خواستم از غم بگویم..........لیک دانم که دانی غم چیست

                    پس هیچی نمیگم فقط نگات میکنم..

                                                                                 دنیا جون همون آشنای قدیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:32  توسط گروه 7  | 

سلامی به گرمی تابستون

سلام به همه بچه ها

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه چقدر مطالب نوشتین که من نخوندم دلم برای همتون تنگ شده راستی عیدتون مبارک ان شالله سال پر برکتی برای همتون باشه از ته ته ته قلبم براتون بهترین آرزو هارو میکنم

 طلوعی دباره از دنیا خانوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:29  توسط گروه 7  | 

دیگر کسی ساده نمی نویسد.

دیگر کسی ساده نمی نویسد

ساده نمی گوید

حتی ساده نگاه هم نمی کند

و من همچنان چشم هایم

به دنبال کسی است

 که نگاهش ساده باشد

حرف هایش، خنده هایش

گریه هایش ساده باشند

ساده بپوشد

ساده راه برود

ساده دستهایم را بگیرد

ساده ساکت بماند

ساده شلوغ کند

باشد فقط همین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:44  توسط گروه 7  | 

رزم جومونگ و رستم (طنز)

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

 



به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم



رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:


منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت




جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:



تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی



در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:



چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین



بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:



جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!



و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:



و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!



و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:



بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:36  توسط گروه 7  | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد،

نغمه ی شوق پرستو ها ی شاد ،

خلوت گرم کبوتر های مست ...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

خوش به حال دختر میخک - که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب ،

خوش به حال آفتاب.

 

ای دل من گرچه - در این روزگار-

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ،

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت - از آن می که میباید- تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ،

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!

 

فریدون مشیری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:27  توسط گروه 7  | 

کودکی که آماده تولد بود

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:20  توسط گروه 7  | 

ایرانیان مقیم آمریکا

فرزاد ناظم  (شرکت یاهو)

پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)

امید کردستانی  (گوگل)

پیر امیدیار   (ای‌بِی e-bay)

پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)

ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)

وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)

آندره آغاسی (قهرمان تنیس)

حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)

بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)

انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)

فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)

محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)

آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)

آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)

کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)

شهره آغداشلو (بازیگر)

فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)

کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)

بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)

آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)

محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)

رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)

پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و

 محقق ) چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

--------------------------------------------

امضا : آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:14  توسط گروه 7  | 

زود قضاوت نکنید

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

امضا:آریانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:8  توسط گروه 7  | 

داستان عبرت آموز

کشاورزی، الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی داخل یک چاه بدون آب افتاد. هر چه کوشید نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند برای اینكه حیوان بیچاره زجر نكشد، چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می‌ریختند. اما الاغ هر بار خاك‌ها را می‌تكاند و سعی می‌كرد روی خاك‌ها بایستد. روستایی‌ها به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در میان بهت و ناباوری کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد!

نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند کوهی از خاك بر سر ما می‌ریزند و ما دو انتخاب بیشتر نداریم: یا مشكلات ما را زنده به گور كنند و یا اینكه از آنها پله‌ای درست کنیم برای بالا رفتن.

::

 

نتایج اخلاقی بعدی:

1)      الاغ بیچاره از ما و شما و ایشان بیشتر سرش می‌شود.

2)      این خاک‌ها که دارد روی سر ما می‌ریزد، یک روز نتیجه دارد!

3)      تفنگ را برای چه مواقعی ساخته‌اند؟ لابد!

4)      مردم شهر هیچ داستانی برای عبرت گرفتن ندارند!

5)      اگر سعی کنی بالاتر بروی، الاغی! اگر سعی نکنی، خیلی الاغی!

6)      پله کردن دیگران برای بالا رفتن،‌ هوش نمی‌خواهد. رو می‌خواهد!

7)      قدری گرد و خاک خوردن، به مراحل بعدی‌اش می‌ارزد.

 

کش رفته شده از وبلاگ وقایع ابن محمود توسط شرقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:1  توسط گروه 7  | 

زیبایی بی‌نظیر آفرینش

خبر آنلاین

گفته می‌شود این پرنده زیباترین مرغابی دنیا لقب گرفته است.

مرغابی منحصر به فرد

*

مرغابی منحصر به فرد

*

مرغابی منحصر به فرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:44  توسط گروه 7  | 

تنها زن تیم اطلاعات عملیات شهید همت

 

سالهای دفاع مقدس رشادتهای مردان وزنان بسیاری را از این سرزمین مقدس به خود دیده است.

به گزارش خبرآنلاین به نقل از واحد مرکزی خبر یکی از این دلاوران امینه وهاب زاده امدادگر دیروز و جانباز 70 درصد شیمیایی امروز است. امدادگرخط مقدم سالهای جبهه و جنگ که بخاطر تسلط به زبان عربی در بعضی از عملیاتهای شناسایی برون مرزی بعضی از فرماندهان همچون همت را همراهی می کرد. او در دوران جنگ تحمیلی 4 سال جنوب بود و نه ماه غرب بود. 

امینه وهاب زاده امدادگر بود ولی اگر پیش می آمد اسلحه هم به دست می گرفت. 

خودش اینگونه تعریف می کند: آرپیجی زن دستهاش قطع شده بود ما که رفتیم او را بیاوریم دیدم تانک عراقی ها جلو می آیند من او را رها کردم و آر پی جی را بر داشتم آرپیجی زن گفت: تو رو به فاطمه زهرا گلوله را حرام نکن من به سمت تانک شلیک کردم و به تانک اصابت کرد. 

امینه وهاب زاده

"یکبار شهید و 7 بار مجروح " 

خبر می رسد حمله شده و عده ای مجروح نیازمند کمک هستند خانم وهاب زاده داستان را اینگونه نقل می کند: راننده همراهم نیامد من خودم آمبولانس را برداشتم و به سمت منطقه رفتم پس از انتقال مجروحان به آمبولانس حمله شد و من امدادگر مجروح شدم ترکش به شکمم خورد وقتی مرا به اطاق عمل بردندمتوجه می شوند نبض ندارم و می فهمم که شهید شده ام. کادر بیمارستان مرا را به معراج شهدا می برنداما زمانی که شهید جدید می آورند می بینند مشما بخار کرده بررسی می کنند متوجه می شوند نبض دارم و من را به بیمارستان منتقل می کنند.

"احساس کردم او مفیدتر است، پس من شیمیایی شدم" 

ولی در عملیات والفجر یک وقتی یک مجروح ماسک نداشته ماسکش را به او می دهد الان استخوان درد مخصوص دارد . وی در جواب اینکه چرا بین خود و رزمنده، آن رزمنده را انتخاب کرد گفت احساس کردم او مفید تر از من هست این جانباز پرشور روزهای جنگ اکنون بیاد شهدا زنده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:43  توسط گروه 7  | 

برترین ها و بزرگترین های گینس

 

قدبلندترین مرد دنیا

 

 

گنده ترین دماغ دنیا

 

 

 

کوتاه ترین گاو جهان در کنار فرزند قد بلند خود

 

 

 

درازترین مار دنیا

 

 

 

زبان درازترین سگ دنیا

 

 

 

درازترین موی دنیا

 

 

 

قد بلندترین اسب دنیا

 

 

 

درازترین خیار چنبر دنیا

 

 

برگرفته از سایت خبر آنلاین

کپی شده توسط شرقی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 21:16  توسط گروه 7  | 

مامانت پیش منه!

 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی .
دوستار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده .
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!

بابی


 

چو دانی و پرسی سوالت خطاست.....شرقی ام دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 11:27  توسط گروه 7  | 

زود باش کره بریز!

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم!



باز هم شرقی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 11:24  توسط گروه 7  | 

کم‌نظیرترین رنگین‌کمان‌های روی زمین

 
 در شرایط عادی وقتی باران در حال بارش است و هم‌زمان آفتاب هم بتابد، می‌توان انتظار داشت رنگین‌کمانی در مقابل خورشید ظاهر شود. در شرایط عادی 2 رنگین‌کمان متحدالمرکز را می‌توان دید، اما بعضی وقت‌ها شکل‌های عجیبی در آسمان ظاهر می‌شوند.
اگر بر سر تابش پرتوهای نور خورشید به ریزقطرات باران منبع بازتابنده‌ای (مثلا دریاچه یا توده‌ای ابر در وسط راه) وجود داشته باشد که مسیر مستقیم پرتوهای نور را منحرف کند، کمان‌های رنگینی تشکیل می‌شوند که رنگین‌کمان پرنور را قطع می‌کنند و پدیده‌ای به نام رنگین‌کمان‌های چندگانه را ایجاد می‌کنند!
 
برگرفته از سایت خبرآنلاین
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
طبق معمول شرقی گل و گلاب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 19:29  توسط گروه 7  | 

دریچه ی خورشیدی...

 

 این عکس در سواحل ایسلند گرفته شده است : تابش نور خورشید از دریچه باز شده در میان انبوه ابرهای متراکم

برگرفته از سایت خبر آنلاین

شرقی گل و گلاب

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 11:34  توسط گروه 7  | 

کلامی از دکتر شریعتی

 

(قرآن ! من شرمنده توام – دکتر شریعتی)

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

 

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

 

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

 

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

 
 
 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

 

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

 

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

شرقی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:58  توسط گروه 7  | 

چندتا فوتوکاتور به نقل از سایت گل آقا

 

 

 

 

 

 

 

 

شرقی گل و گلاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 23:31  توسط گروه 7  | 

لحظه ای تامل کنید...

من به مدرسه مي رفتم تا درس بخوانم.

تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...

او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

 

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...

او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !

 

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد .

 تو نوشته بودي علم بهتر است شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي !

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

 

معلم آن روز او را تنبيه کرد

 بقيه بچه ها به او خنديدند آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

 خب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

 

 من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد

 تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...

 او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

 

 سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...

تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...

 او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ...

روزنا مه چاپ شده بود

 هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...

تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...

 او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است

 تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي

 او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه : براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

 من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم

تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي ،همان آرزوي ديرينه ي پدرت

 او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

 

 وقت قضاوت بود ،

جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

 من خوشحال بودم که مرا تحسين مي کنند

تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

 او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!

 تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!

 او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 من , تو , او هيچگاه در کنار هم نبوديم هيچگاه يکديگر را نشناختيم اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

 

 

شرقی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 14:55  توسط گروه 7  | 

هیچ چیز را بی جواب نگذار...

سلام،به زیباترین پروانه های قلبم،دوستان با ذوق خودم.مطالبتون خیلی قشنگ بودن.نماز و روزه هاتون قبول،عیدتون مبارک...
 
چند نکته:
 
هیچ وقت ،هیچ چیز را بی جواب نگذار!!!

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب دورنگی را با خلوص

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب بی ادب را با سكوت

جواب خشم را با صبوری

جواب پشتكار را با تشویق

جواب كینه را با گذشت

جواب گناه را با بخشش

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید
 
 
 
نغمه دوستانه آریانا
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 18:55  توسط گروه 7  | 

خدایا تو را شکربه خاطر...

سلام دوستاي عزيز و دردونه.

حالتون چطوره؟احوالتون چطوره؟

خوبيد؟خوشيد؟

ولي مگه ميشه كسي روز عيد ناراحت باشه؟

راستي عيدتون مبارك.نمازو روزه هاتون قبول باشه.اميدوارم كه مثل من خوبِ خوب باشيد.ديروز اومدم وبلاگ،ديدم واقعاً مطالب قشنگي گذاشتيد.اين شد كه من هم دست به كار شدم و يكي از مطالب نه چندان قديمييم رو براتون نوشتم.

خدايا تورا شكر مي كنم،نه فقط به خاطر آرامشي كه در اين لحظه دارم ونه فقط براي اينكه حالم خوب است.تورا شكر ميكنم براي تمام لحظات زندگيم.براي تمام ثانيه هاي عمرم.براي اينكه اجازه مي دهي كه هنوز باشم و براي اينكه هستم.تورا شكر مي كنم كه هميشه از آرامشت به من مي دهي.توبخشنده تريني.بخشنده ترين از بهترين دارايي هايت.وچه خوب است طعم آرامشي كه به من ميدهي و به روحم تزريق مي كني.خدايا دوستت دارم،به اندازه اي كه حتي خودم هم سوادش راندارم.تورا دوست دارم به اندازه ي علم تو كه نمي دانم چقدر زياد است وبي پايان.تورا شكر مي كنم به اندازه تمام ثانيه هايي كه تاكنون زيسته ام.چقدر خوب است كه من تورا دارم و مي توانم با تو حرف بزنم.ازتو خواهش كنم.باتو درددل كنم.و ازتو بخواهم آنچه را كه ندارم.واميدوارم كه مرا ببخشي به خاطر تمام كوتاهي هايي كه در بندگي ات كردم.به خاطر تمامي اشتباهاتي كه در مورد تو مرتكب شدم.ومن چه خوب محبوبي پيدا كرده ام كه تو،به راستي كه بهتريني.اي اميد نواز هميشگي.

                                                                                                                   امضا:آرام

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 2:5  توسط گروه 7  | 

دوست

ما كه مي ترسيم از رفتن دوست

كاش ميدانستيم

روزگاري كه به هم نزديكيم ،

چه بهايي دارد...

كاش ميدانستيم

حس دلتنگي هر روز غروب ،

چه دليلي دارد...

نغمه دوستانه آریانا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:17  توسط گروه 7  | 

یادمان باشد

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

 

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

 

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم

شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم

 

وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یاورخویش بدانیم خدایاران را

جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

 

یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

 

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست

گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

 

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارزعشاق خداست

یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم

 

 

نغمه دوستانه ی آریانا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 18:47  توسط گروه 7  | 

خدایا چرا من....؟؟؟

Arthur Ashe






آرتور اَش ( Arthur Robert Ashe, Jr) (متولد ۱۰ ژوئیه ۱۹۴۳ درگذشته در ۶ فوریه۱۹۹۳)، تنیس‌باز برجسته سیاه‌پوست آمریکایی بود. او در ریچموند ایالت ویرجینیا بدنیا آمد و رشد کرد. او در دوران بازی خود سه بار عنوان مسابقات بزرگ جهانی تنیس، مشهور به گرند اسلم، را برد



 


   آرتور اش قهرمان افسانه ای تنيس در سال 1983 تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت







این قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونن آلوده اي كه درجريان عمل جراحي دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد و از  سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد





 

يكي از طرفدارانش نوشته بود:چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
 


 

آرتور در پاسخش نوشت :  در دنيا  :

۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ،

 ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ،

۵۰۰هزارنفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ،

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند

 ۵هزارنفر سرشناس مي شوند ،

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند ،

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند

 و 2 نفر به فينال .


 

و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

 امروز  كه از اين بيماري رنج مي كشم بگويم خدايا چرا من؟


 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 15:38  توسط گروه 7  | 

بیا متفاوت باشیم...

اين مطلب بخشي از يكي از نامه‌هاي نادر ابراهيمي، رمان نويس، داستان نويس، فيلم ساز، ترانه سرا، مترجم و روزنامه نگار معاصر ايراني به همسرش است و فکر مي کنم مناسب حال تمام سنين باشه. توصيه مي کنم كه اين نامه رو چندين بار بخوانيد

 

 

همسفر

 

 

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

 

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

 

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

 

  عزيز من

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري

   عزيز من

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد 

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد

 

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل 

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست 

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است

بيا بحث كنيم

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم

بيا كلنجار برويم 

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم

  عزيز من! بيا متفاوت باشيم

 

نغمه ی دوستانه ی شرقی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط گروه 7  | 

بنگاه دنیا

 
دلم را سپردم به بنگاه دنیا

وهی آگهی دادم اینجا وآنجا

وهر روز برای دلم مشتری امد ورفت

ولی هیچکس وقعا اتاق دلم راتماشا نکرد

دلم قفل بودکسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:چرا نور اینجا کم است؟

وآن دیگری گفت:وانگار هر اجرش فقط ازغم وغصه وماتم است

و رفتند وبعدش دلم ماندبی مشتری

ومن تازه ان وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟؟

و فردای ان روز خدا امد توی قلبم نشست

ودر را به روی همه پشت خود بست

ومن روی ان در نوشتم:ببخشید دیگر برای شما جاندارم

از این پس به جز او کسی راندارم

 

نغمه دوستانه آریانا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 21:26  توسط گروه 7  | 

-  جلوی گریه  خود را نگیرید و گهگاهی گریه کنید.

 

2- افراد آرام دائم  به خود می گویند که برای تغییر گذشته کاری نمی توان انجام داد پس باید از ادامه زندگی لذت  برد. هنوز آینده فرا نرسیده است! دیدتان را نسبت به آن عوض کنید

 

3- حداقل روزی 15 دقیقه را در سکوت کامل بگذرانید و به آنچه که می خواهید در زندگی به دست آورید فکر کنید.

 

4- هنگامی که احساس می کنید ذهنتان پر از افکار گوناگون است و هیچ جای خالی در آن وجود ندارد با قدم زدن  سعی کنید ذهن خودتان را خالی کنید.

 

5- به کودکان نگاه کنید و ببینید چگونه از زندگی لذت می برند. زندگی با آرامش را از کودکان یاد بگیرید.

 

6- سعی کنید به داشته های خود قناعت کنیدو در این صورت احساس رضایت بیشتری از زندگی خواهید کرد.

 

7- اکسیژن باعث می شود مغز شما بهتر فعالیت کند. پس در محل زندگی و کار خود گیاه نگاه دارید.

 

8- این همه عجله برای چیست؟ به یاد داشته باشید سرعت حرکت شما با احساس شما رابطه مستقیمی داردو  پس سعی کنید عجول و شتابزده نباشید.

 

9- شوخی روش خوبی برای رسیدن به آرامش است . پس شوخی طبع باشید.

 

10- لحظات زیبای زندگیتان را بایگانی کنید. سعی کنید از این لحظات فیلم و عکس تهیه کنید و در لحظات ناراحتی  به آن نگاه کنید تا به یاد  بیاورید زندگی همیشه برای شما تلخ و دشوار نبوده است.

 

11- آرام سخن گفتن باعث می شود ظربان قلب و تنفس شما کم شود و این پایین آمدن ضربان قلب آرامش بیشتری به شما می دهد.

 

12- شاد کردن دیگران باعث می شود احساس و انرژی مثبتی به شما منتقل شود.

 

15- هر چند وقت یک بار ساعتتان را باز کنید و اجاره بدهید از شر فشار زمان نجات پیدا کنید.

 

16- مسافرت به شما کمک خواهد کرد تا برای مدتی فکر شما آزاد باشد واثرات مسافرت پس از برگشت به   خوبی در زندگی روزمره شما نمایان خواهد شد.

 

17- دیگران را ببخشید. زیرا بخشش و شاد کردن دیگران یکی از مسائل زندگی بخش است.

 

18- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه ای تخلیه کنید . مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشید

 

19- لباسهای راحت و گشاد باعث آرامش می شوند.

 

20- سعی کنید به موقع غذا بخورید و از غذا خوردن لذت ببرید. زیرا غذا خوردن باعث آرامش سیستم عصبی می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:56  توسط گروه 7  | 

کاش می دانستی که نباید کسی را بیازاری

 

 

 

درویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود.

ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد آسمان چه نزدیک است و خدا، توی مشتش.
فکر می کرد فرشته ها بال پهن کرده اند و او رویشان راه می رود.
فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این، با آن، با همه کس.
بر سر راهش سگی خوابیده بود. درویش با چوب دستی اش به او زد تا کناری برود.

سگ دردش آمد و ناله ای کرد و به کناری رفت.
پسرکی از آن حوالی می گذشت، درویش را دید و چوبش را و اینکه چگونه سگی را زد و چگونه او ناله کرد.
پسرک آمد و کنار سگ زانو زد و از تکه نانی که داشت به او داد.

و به درویش گفت:

 کاش خرقه هزار میخ نپوشیده بودی و کاش خیال نمی کردی که فرشته ها برایت بال پهن کرده اند؛

 اما ای کاش می دانستی که نباید کسی را بیازاری ،

حتی اگر آن کس سگی باشد، خوابیده بر راهی.


پسرک رفت و سگ هم در پی اش. درویش ماند و آن خرقه هزار میخ اش.
اما آسمان دور بود و خدا در مشتش نبود و فرشته ها بالشان را جمع کرده بودند.
درویش کنار راه نشست. خرقه هزار میخ اش را درآورد و گریست...

 

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:56  توسط گروه 7  | 

بچه که بودیم ...

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم...

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند...

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم...

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...

کاش قلبها در چهره بود...

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد...

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم...

سکوت پُر، بهتر از فریادِ تو خالیست...

سکوتی را که یک نفر بفهمد،

بهتر از هزار فریادی است که هیچکس نفهمد...

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست...

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد...

دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد،

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن،

بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه...

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم،

بزرگ شدیم تو خلوت...

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست،

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه...

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم،

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی...

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم...

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن،

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه...

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم...

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد از یادمون میرفت،

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم...

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم،

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه...

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون، داشتن کوچکترین چیز بود،

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون، داشتن بزرگترین چیزه...

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود،

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم...

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترهارو درمی آوردیم،

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمی گردیم به بچگی...

بچه بودیم درددل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند،

بزرگ شده ایم درددل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچکس نمی فهمد...

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت،

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره...

بچه که بودیم بچه بودیم،

بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچه هم نیستیم...

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم...

 

آریانا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 21:31  توسط گروه 7  | 

سرنوشت دردناک عشق...

ديد مجنون دختري مست وملنگ
در خيابان با جواناني مشنگ
خوب دقت كرد در سيماي او
ديد آن دختر بُود ليلاي او
با دلي پردرد گفتا اين چنين
حرف ها دارم بيا (پيشم بشين)
من شنيدم تازگي چت مي كني
با جواني اهل تربت مي كني
نامه هاي عاشقانه مي دهي
با ايميل از( توي) خانه مي دهي
عصرها اطراف ميدان ونك
مي پلاسي با جوانان ونك
موي صاف خود مجعد مي كني
با رپي ها رفت و آمد مي كني
بيني خود را نمودي چون مويز
جاي لطفاً نيز مي گويي (پليز)
خرمن مو را چرا آتش زدي؟
زير ابرو را چرا آتش زدي؟
چشم قيس عامري روشن شده
دختري چون تو مثال زن شده
دامن چين چين گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروي همچون هلالت هم پريد؟
آن دل صاف و زلالت هم پريد؟
قلب تو چون آينه شفاف بود
كي در آن يك ذرّه( شين و كاف) بود
ديگر آن ليلاي سابق نيستي
مثل سابق صاف و عاشق نيستي
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم مي خواستي
طعنه ها كي مي زدي از كاستي؟
زهرماري هم كه گويا خورده اي
آبروي هرچه دختر برده اي
رو به مجنون كرد ليلا گفت : هان
سورۀ ياسين درِ‌ ِگوشم نخوان
تو چه داري تا شوم من چاكرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داري ؟نه ، اتول ؟ نه ، پس بمير
يا برو ديوانه اي ديگر بگير
ريش و پشم تو رسيده روي ناف
هستي از عقل ودرايت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه كه ول است
او سمندي زير پا دارد ولي
تو به زحمت صاحب اسب شـَلي
خانه ات دشت و بيابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنين اوضاع و احوالت يقين
خوشه ات يك مي شود ، حالا ببين
او ولي با اين همه پول و پله
خوشۀ سه مي شود سويش يله
گرچه راحت هست از درك و شعور
پول مي ريزد به پاي من چه جور
عشق بي مايه فطيراست اي بشر
گرچه باشي همچو يك قرص قمر
عاشق بي پول مي خواهم چكار
هي نگو عشقم ، عزيزم ، زهر مار
راست مي گويند، تو ديوانه اي
با اصول عاشقي بيگانه اي
اين همه اشعار مي گويي كه چه؟
دربيابان راه مي پويي كه چه؟
بازگرد امروز سوي كوه ودشت
دورۀ عشاق تاريخي گذشت
تازه شيرين هم سر ِ عقل آمده
قيد فرهاد جـُلمبر! را زده
يا همين عذار شده شكل گوگوش
كرده از سرتا نوك پايش روتوش
با جوانان رپي دم خور شده
نان وامق كاملاً آجر شده
ويس هم داده به رامين اين پيام
بين ما هرچه كه بوده شد تمام
پس ببين مجنون شده دنيا عوض
راه تهرن را نكن هرروزه گز
اكس پارتي كرده ما را هوشيار
گرچه بعدش مي شود آدم خمار
بيخيال من برو كشكت بساب
چون مرا هرگز نمي بيني به خواب
گفت با «جاويد» مجنون اين چنين:
حال و روز ليلي ما را ببين
بشكند اين «‌ دست شور بي نمك»
كرده ما را دختر قرتي اَنك
حال كه قرتي شده ليلاي من
نيست ديگر عاشق و شيداي من
مي روم من هم پي( كيسي ) دگر
تا رود از كله ام عشقش به در
فكر كرده تحفه اش آورده است
يا كه قيس عامري يك برده است
آي آقاي نظامي شد تمام
قصۀ ليلي و مجنون ،والسلام
خط بزن شعري كه در كردي زما
چون شده ليلاي شعرت بي وفا

شاعر:محمد جاوید

http://www.avayekhial.com/

 

 

پرسیدن داره؟؟؟؟؟!!!!

نشناختی؟؟؟

شرقی ام دیگه!!!همون شرقی گل و گلاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:48  توسط گروه 7  | 

آرام جان....تشکر....تشکر

تو پست قبلی سلام کردم دیگه بسه

فقط فقط فقط فقط می خوام از آرام جونم یه تشکر ویژه کنم به خاطر خاطراتی که برامون مینویسه.

ممنونم به خاطر اینکه چیزایی رو یادمون میاری که فراموش کردیم یعنی نه که فراموش کرده باشیم توی ضمیر ناخودآگاهمون جا خوش کرده و با تلنگر تو الان بیرون اومدن.

منم اتفاقا اون شبی که داشتیم همش به تو اصرار می کردیم که با ما همسفر بشی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.اونوقت هنوز موبایل نداشتیم بعد ازپایان کلاس طبق معمول همیشه رفتیم تا از باجه تلفن عمومی دانشکده فنی به خونه تلفن بزنیم تا بیان دنبالمون.توی تمام این مدت ما همش به تو اصرار می کردیم و تو مثل همیشه که نظرت عوض نمیشه سر حرف خودت ایستاده بودی و کوتاه هم نمیومدی.

آخرش هم هیچ کدوممون نفهمیدیم واقعا چرا نیومدی آخه فکر می کردیم داری بهونه میاری ولی توی خاطره ای که نوشتی فهمیدم بهونه نبوده و واقعیتش همین بوده.

می دونسم که خیلی پشیمون بودی از اینکه با نیومده بودی. این رو بارها بارها گفته بودی.من از کار تو درس گرفتم که هیچ وقت فرصت با دوستانم بودن رو از دست ندم.

ولی عیبی نداره خدا رو شکر ما همچنان با هم رابطه مون رو حفظ کردیم و چیزی که خیلی ازش میترسیدیم یعنی جدایی هیچ وقت اتفاق نیفتاد. 

 

خدایا شکرت

 

شرقی گل و گلاب

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:14  توسط گروه 7  | 

آشنایی کوتاه با نقش آب در شوشتر


آب همواره در شكل گيري تمدنها نقش بسزايي داشته، تا بدانجا كه كهن ترين تمدن هاي بشري در كنار رودخانه ها شكل گرفته اند. رود خروشان كارون نيز در جنوب كشور پهناور ايران، مبدأ پيدايش تمدن هايي در كنار خود بوده است. رود كارون، بزرگترين رودخانه ايران پس از خروج از تنگه هاي كوهستاني زاگرس به جلگه خوزستان وارد شده و در دشت شوشتر آرام مي گيرد. خاك مستعد و زمين هموار، بهمراه آب فراوان رودهاي جاري در جلگه خوزستان، اين منطقه را به يكي از مهمترين قطبهاي كشاورزي كشور در طول تاريخ تبديل نموده بگونه اي كه همواره توجه حكومت ها را به اين سرزمين جلب كرده است. در دوره حكومت هخامنشيان، اقتصاد وابسته به درآمد حاصل از كشاورزي باعث مي گرديده تا حكومت با توسعه اين بخش، سطح درآمد كشاورزان و متعاقب آن درآمدهاي كشور را افزايش دهد. حفر نهرهاي دستكند "گرگر" و "داريون" در شوشتر از فعاليتهاي احتمالي دوره هخامنشيان به منظور توسعه كشاورزي است. پس از هخامنشيان، ساسانيان نيز براي ساخت و توسعه تأسيسات آبي در شوشتر كوشيده، و موفق به ساخت بي نظيرترين شبكه آبياري در اعصار كهن شده اند.
گرچه در ساخت تأسيسات آبي شوشتر مهمترين هدف، آبياري بوده؛ اما سازندگان آن توانسته اند به اهداف بزرگ ديگري چون اهداف صنعتي، بازرگاني، دفاعي، معماري، راه و... دست يابند.
-مجموعه آسيابهاي شوشتر شامل دهها آسياب است كه بزرگترين مجموعه صنعتي تا پيش از انقلاب صنعتي به شمار مي رود.
-بهره گيري از رودخانه در گرداگرد شهر كهن شوشتر، بمنظور ايجاد خندق در كنار حصار و ايجاد موقعيت استراتژيك دفاعي باعث شده تا اين شهر در برهه هايي از تاريخ تسخير ناپذير باشد.
-قابل كشتيراني بودن رود دستكند گرگر باعث مي شده تا شوشتر از نظر تجارت و بازرگاني از قطبهاي مطرح در سطح بين الملل باشد.(تا قرن گذشته، جابجايي بار و مسافر از طريق كشتي در رود گرگر رواج داشته)
-استفاده از آب در ساخت محيطي براي زندگي براساس شرايط اقليمي، با ايجاد شبكه هاي زيرزميني در زير شهر كهن شوشتر، موجب بروز يكي از هوشمندانه ترين اشكال معماري شهري-آبي گرديده.
-پل و سد شادروان، كه بلند آوازگي آن در افسانه هاي ايراني به چشم مي خورد، نه تنها يكي از اساسي ترين بخشهاي شبكه آبياري شوشتر، بلكه از معدود راههاي عبور از رودخانه پهناور كارون بوده كه احتمالاً جاده شاهي نيز از همين پل عبور مي كرده است.
با توجه به اهميت سياسي و اقتصادي شوشتر و تأسيسات آبي آن، قلعه اين شهر(سلاسل)، هم مركز كنترل اين تأسيسات بوده و هم مقر والي خوزستان به شمار مي رفته و تا قرن گذشته شوشتر به عنوان مركز خوزستان بوده است.

http://www.shushtarchtb.ir/farsi.php

 

 

 

بعد از این مقدمه باید بلند و با یه دنیا عشق و محبت به دوستای گلم بگم:

سلام

یه سلام سبز سبز سبز

البته میدونم باید قبلش سلام میکردم معذرت میخوام بالاخره کمی تنوع هم توی زندگی آدم باشه خوبه مگه نه؟؟؟!!

این مقدمه که در مورد شوشتر بود که  دیگه باید بدونید چرا نوشتم یا بهتر بگم از یه وب دیگه قرض گرفتم!!

.

.

.

.

.

.

چی؟؟؟

نمیدونید؟؟!!!

.

.

.

.

دنگ در میارید؟؟؟؟

عیبی نداره خودم میگمنیست همچنان خراب رفیقم!!!

سازه های آبی شوشتر به ثبت جهانی رسید

مبارکه...کیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی!!!!!!

روزی خومون کنایا....وایه دلمون درایا!!!!!!!!!(منظورم اینه که خدا رو چه دیدی شاید شخص خودمون هم یه روزی ثبت جهانی شدیم!!!)

وای چه خنده دار !!!!خودتو تصور کن که گوشه چادر رو به زحمت لای دندونات گرفتی داری گومبه می کنی و این شعر رو با آهنگ میخونی!!!!(توضیح: برای خوندن این تیکه به واژه نامه ی دزفولی خود رجوع کند!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 18:56  توسط گروه 7  | 

دوباره سلام.
اين خاطره رو نوشتم چون مي دونم دانشجوها تو حال و هواي امتحانهاشون هستن.اين خاطره با صحبت درمورد امتحان،شروع ميشه اما با يه نكته ي تلخ كوچيك تموم ميشه.چيزي كه هيچ وقت هيچ كدوممون فراموش نمي كنيم.حالا خودتون كه بخونيد منظورم رو متوجه مي شيد.

امروز چهاردهم ديماه سال 1384 است.ساعت10:45 شب است وروزهاي سرد زمستان مصادف شده اندبا فرجه هاي امتحاني من.روزهايي كه آنها را به سادگي تلف مي كنم و البته گاه گداري هم دلم براي دانشگاه وبچه هاي دانشكده تنگ مي شود.روزهاي خوبي دارم.كاش هيچگاه تمام نشوند.ترم سوم به همين زودي گذشت.خيلي تندتر از آن چيزي كه فكر مي كردم.ديروز امتحان عملي ساختمان داده هابا استاد براتي را داشتم وچند روز ديگر امتحان شبكه با استاد خيرانديش وهمينطور امتحانات ديگر پشت سرهم.
روزهايم سرشار از شورونشاط جواني است.من تازه فهميده ام كه درس يعني چه واينكه درس خواندن چه لذتي دارد.ترم سوم وهفت هشت تا دوست صميمي وخنده هاي كلاس و شوخي هاي استاد و بچه ها.همه جا خنده وشادي و شور.سركلاس،توي راهرو،توي سلف،توي اتوبوس وتاكسي.هرجا مي رويم خنده را با خودمان مي بريم.
گاهي هم تاسف روزهايي را مي خوريم كه ديگر كنار هم نباشيم.تأسف روزهايي كه تمام خواهند شد.تأسف خنده هايي كه در زندگي آينده مان ديگر خبري از آنها نخواهد بود.دوست ندارم هيچ وقت اين دوستان و دانشگاه را ترك كنم.زندگي برايم زيباتر از هميشه است وپر از شور هستم وبه دنبال چيزي مي گردم كه به جنگ با آن بروم.احساس مي كنم مقاوم وسرسخت شده ام.دوست ندارم دوستانم را ترك كنم.چون تا به حال دوستاني به اين خوبي نداشته ام.
روزهايم خالي از اضطراب است.حتي براي امتحان هم نگران نيستم.تازه چند روز ديگر هم قرار است با بچه ها به مشهد برويم.چيزي كه سالهاست آرزويش را داشته ام.يك مسافرت با دوستاني مهربانتر از بقيه.دوستاني كه حرف هايم را مي فهمند ومرا درك مي كنند.كاش اين دوستي تا هميشه ادامه يابد.

 

به قلم خاطره نويس  روزهاي خوب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 18:7  توسط گروه 7  | 

دوستان عزيز سلام
حالتون چطوره؟
اميدوارم شادِشاد باشيد.
امروز هم دستِ پر اومدم پيشتون.يه خاطره براتون آوردم كه جزء خاطرات بدم

محسوب ميشه.مي دونم كه وقتي بخونيدش حسابي از دستم عصباني مي

شيد،چون با وجود اصرارهاي زياد شما،بازهم من باشما به مسافرت نيومدم.

باور كنيد خودم هم ناراحت بودم ولي فكر مي كردم اگه بيام از درسها عقب

مي مونم.
در هرحال حالا تبديل شده به يه خاطره.خوب يا بدش هم مهم نيست .مهم اينه

كه كمي به ياد روزهاي قديم بيفتيم ولذت ببريم.
باهم مي خوانيم:
ساعت از هشت ونيم گذشته بود كه به خانه رسيدم.هيچ كس خانه

نبودوبرعكس هميشه حتي حوصله
 اخباربيست وسي را هم نداشتم.حس غريبي تمام وجودم را فراگرفته بود،كه

در تمام طول زندگيم فقط يك بار آن را تجربه كرده بودم وآن فرداي روزي

بود كه خواهرم ازدواج كرد.ومن براي دومين بار آنرا تجربه مي كردم.در طول

را دانشگاه تا خانه شعر سهراب يادم آمد:
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
ورنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
آن روز پنجشنبه بود.آخرين روز ترم4.امتحان پايگاه داده.يازده خرداد85.وفردا

روزي بود كه دوستانم به سفري 3روزه مي رفتند،بدون من.من هم خوشحال

بودم و هم ناراحت.خوشحال به خاطر اينكه دوستانم مي خواستند به سفري

بروند كه مطمئناًبه آنها خوش مي گذشت وناراحت بودم چون فرصتي كه

هميشه آرزويش را داشتم به سادگي از دست دادم.رفتن به جمكران.جايي كه

در آنجا مي توانستم نشاني از كسي پيداكنم كه سالهاست منتظرش هستيم.

وناراحت بودم چون مثل هميشه با دوستانم نبودم ولحظه هايي را از دست مي

دادم كه ديگر هيچ وقت در زندگي ام پيش نمي آمدند.
آن روز گريه كردم وچندين برابر خنديدم.آن روز روز عجيبي بود.مثل پنجشنبه

هاي ديگر نبودوبرعكس هميشه دوست نداشتم تمام شود.دوست داشتم تا صبح

با دوستانم در دانشگاه باشم.هوا اصلاًخوب نبودولي خنده هاي ما همچنان

خوب و از ته دل بود.
همه چيز فراهم بود وبه راحتي مي توانستم آرزويم را كه هميشه دست نيافتني

بود،دست يافتني كنم.همه چيز فراهم بود،به جزيك چيز و آن شوق رفتن بود.

پاهايم مي رفتند ولي دلم نمي رفت.نمي دانم با خودم لج كرده بودم يا مي

خواستم درس بخوانم،به هرحال امتحانات را بهانه كردم و نرفتم با اينكه مي

دانستم تا مدتهاي زيادي حسرت خواهم خورد.


همان خاطره نويس هميشگي:آرام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 18:6  توسط گروه 7  | 

سلام

میبینم که مامان دنیا هم ظهور کرده!!!!

خوش ظهوریدی!!!!!

هستی کوچولو خوبه؟؟؟

دلم براش تنگ شده...

تا ۹ تیر امتحان دارم حتما دیگه بعد از امتحانات دور هم میجمعیم .دیگه حسابی خسته شدم

 

 

طبق معمول شرقی شدیدا گل و گلاب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:44  توسط گروه 7  | 

سلام یه شعر جالب از کلکل دو شاعر زن و مرد میزارم براتون حال کنید

خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید

 

پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

                                                                                                طلوعی دیگر از دنیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 9:47  توسط گروه 7  | 

سلام دوستای گلم

مطالب تکان دهنده همتونو خوندم عجب با با آرام جون اشکمونو در اوردی

دلم برای همتون تنگ شده شرمنده اصلا وقت نمیکنم که حتی باهاتون تماس هم بگیرم چی کار کنم زندگی سخته دیگه اونم از نوع بچه داشتنش

تا میام یه خورده وقت برای خودم بزارم میگه ماااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااان

مدتیه دلم خیلی گرفته دلم برای یه جمع دوستانه دیگه شده یه ذره شرقی جون امتحاناتو زود بده تا یه قرار دیگه بذاریم

                                                                  طلوعی دیگر از دنیا گله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 11:27  توسط گروه 7  | 

مادرم روز سبزت مبارک

دوستاي عزيزم سلام

حتما مي دونيد كه امروز روز زن و روز تقدير از مهرباني هاي مادره.من هم مي خوام اين روز رو به همه خانم ها،چه مادر باشن وچه دختر،تبريك بگم.وبگم كه دست همه ي مادرهاي گل رو مي بوسم وبهشون اداي احترام مي كنم .وبه طور ويژه به مامان گلم اين روز رو تبريك مي گم كه هميشه بزرگترين نعمت زندگيمه.شعري رو كه براتون نوشتم،در چهارمين روز مردادي سال 84 توسط خودم سروده شده.اميدوارم كه خوشتون بياد.

دل بيقرار مادر

ما همه اين رو مي دونيم،كه دل تو بيقراره

واسه ي گلاي باغچه،هيچ وقتي آروم نداره

ولي بازم نمي دونيم ،قدر باغبون باغ رو

مگه اون روزي كه ديگه،آب نده گلاي باغ رو

مادرم تو بهتريني،واسه ي چشماي خستم

تو برام تنها اميدي،واسه قلب پينه بستم

دست تو چه مهربونه

قلب من هميشه شرمنده ي اونه

عكس چشماي قشنگت،هميشه يادم مي مونه

اون نگاه مهربونت،مرهم اين زخمهامونه

اگه حرفاي قشنگ تو نباشه،من مي ميرم

اگه اون نگاه مهربونت به نگاه من نباشه،من مي ميرم

اون نگاه مهربونت،مثه آبِ واسه غنچه

گرمي محبت تو،مثه نو ِر واسه گلدون تو طاقچه

ما همه اين رو مي دونيم،ريشه ي گل توي خاكِ

ولي جاي مادرامون هميشه يه جايِ پاكِ

چروكاي تو پيشونيت،داره فرياد از زمونه

ما نمي خوايم كه تو پير شي،دلمون تنهابمونه

نياد اون روزي كه ديگه،مادر رو هيچ وقت نبينم

اگه روزي تو نباشي،من بايد قبلش بميرم

مادرم ببخش اگه ما،خيلي خود خواهيم و پستيم

لحظه هايي كه رو پاهاي خود هستيم

 

این یاس های زیبا رو برای همه خانمهای ایرانی چیدم.امیدوارم خوشتون بیاد.

                                                                                           امضا:آرام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 16:6  توسط گروه 7  | 

خاطره

سلام دوستاي گلم

حالتون چطوره؟خوبيد؟

اميدوارم هرجا هستيد خوش باشيدوروزگارتون تلخ نباشه.ولي اگرهم تلخ شد ناراحت نشيدچون بعدش شيريني هاي روزگار خوشمزه تر مي شه.ميگن بعد از هر سختي،آسوني مياد.باور كنيد.تو قرآن نوشته شده.

راستي پيشنهادم يادم نرفته.ببخشيد كمي دير شد(نوشتن خاطره هام رو مي گم).آخه اصلا نمي فهمم كه روزهام چطورمي گذره.ولي عيبي نداره چون براتون متني رو پيدا كردم كه شنبه17 شهريورسال 85 ساعت 4/5 بعدازظهر نوشتم.ببخشيد كمه ولي درمورد خاطره ست.كاش خوشتون بياد.

تنها چيزهايي كه مارا تنها نمي گذارند خاطره ها هستند.همه مي روند ولي خاطره ها هميشه مي مانند به تازگي همان روزي كه اتفاق افتاده اند.وقتي آنها را دوباره مي خواني،همان احساس سراغ تو مي آيدو انگار از پشت در اتاق يواشكي تورا نگاه مي كندو سرك مي كشد و مي خواهد كم كم به تو نفوذ كند.وقتي دلم مي گيرد خاطره مي خوانم.وقتي دلم براي دوستانم تنگ مي شودعكسهايشان را نگاه مي كنم وبه ياد همان روزهاي خوب مي افتم.كاش مي شد دوستان هم مثل خاطره زود نمي رفتند وتا هميشه كنارمان باقي مي ماندند.خاطره ها تمام دارايي من هستندوبا آنها زندگي مي كنم.بعضي روزهاي زندگي هيچ گاه تكرار نمي شوند وبرنمي گردند.مثل روزهاي دانشجويي.يا بهتر است بگويم روزهاي طلايي با دوستاني طلايي.

                                                                                         

               امضا:خاطره نويس روزهاي خوب:آرام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 14:39  توسط گروه 7  | 

 

نه در جایت بمان

و نه در حالت

همواره روح مهاجر باش...

 

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 18:57  توسط گروه 7  | 

روز دزفول

اول از آرام جون ممنونم که یادآوری کرد.

سال 66 این روز به خاطر رشادت های مردم دزفول به نام روز مقاومت و روز دزفول نامگذاری شد. ولی خیلی شرم آوره که هیج جا و توی هیچ تقویمی نباید اسمی ازش باشه.حتی ما که دزفولی هستیم هم با توی این دو یا سه سال اخیر فهمیدیم.

در هر صورت:

روز مقاومت و روز دزفول گرامی باد.

تصویر پل قدیم دزفول



امضا:شرقی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 18:36  توسط گروه 7  | 

امروز،4خرداد و...

دوستان گلم سلام.

بي مقدمه ميرم سراصل مطلب.

امروز،۴خرداد و روز مقاومت مردم دزفول.

شايد خيلي هامون ندونيم كه چنين روزي هم وجود داره.البته حق داريم،چون توي هيچ تقويمي ثبت نشده.ولي خودمون كه مي تونيم اين روز رو بهم تبريك بگيم.پس من هم به همه شما دزفوليهاي عزيز تبريك ميگم.روز اين شهر هم،مثل خودش و آدمهاش مظلومه.

دوستتون دارم خيلي زياد

امضا:آرام  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 14:33  توسط گروه 7  | 

قبول یک پیشنهاد

سلام به آرام جان که این روزها خیلی فعال شده.خوشحالم که اینجا بیشتر حضورت رو احساس میکنم.

پیشنهادت عالیه.من که کاملا باهاش موافقم.

منتظر آثارت هستیم.



بندیرتم.....شرقی گل و گلاب


+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 23:33  توسط گروه 7  | 

یک پیشنهاد

 سلام

حالا که دیدم متنی رو که برای شرقی نوشتم مورد استقبال برخی از دوستان عزیز قرارگرفته تصمیمی گرفتم.اگر شما دوست داشته باشید می تونم خاطراتی رو که قبلا از دانشگاه نوشتم براتون رو وبلاگ بذارم وشاید این شروعی دوباره باشه برای فعالیت در وبلاگ.برام نظر بذارید درمورد این پیشنهاد.

دوستدار شما :آرام 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:1  توسط گروه 7  | 

منم می خوام تبریک بگم...

 سلام عرض مي كنم به دوستاني بهتر از برگ درخت.

حالتون خوبه؟

روزگار بر وفق مراده؟

مي بينم كه بعضي ها از ما زرنگ تر بودن و زودتر تولد آريانا رو تبريك گفتن .بابا اي ول.راستی شرقی جون ممنون که تذکر دادی چون من هم می خواستم به آریانا اعتراض کنم که چرا نوشته مداد کمرنگ آریانا.قبلا خواسته بودی که در مورد قالب وبلاگ نظر بدیم.قالب خوبیه ولی من از رنگش خوشم نمی یاد.کاش صورتی بود.ولی عیبی نداره مهم نیته.میدونم که به نیت ایجاد تنوع عوضش کردی پس دستت درد نکنه.

واما اصل مطلب:

راستش وقتي تولد شرقي رو از طريق وبلاگ تبريك گفتم،فكر نمي كردم حتي يك نفر هم به وبلاگ سربزنه.چون خيلي وقت بود كه خودم سر نزده بودم.ولي ديدم كه نه هنوزم كساني هستندكه فقير فقرا رو یادكنن.اين شد كه تصميم گرفتم تولد آريانا رو هم از اين طريق بهش تبريك بگم.چون متوجه شدم نه تنها آريانا بلكه خواهرش ستايش خانم هم از ما غافل نشده.

آريانا جونم راستي شعرت خيلي قشنگ بود و خيلي به دلم نشست.من هميشه بين خودم وتوبه دنبال يه حس يا يه نقطه ي مشترك مي گشتم،تا اينكه ترم4 اون حس مشترك رو پيدا كردم.حسي كه توي همين شعر هم به خوبي ديده مي شه.من قبلا احساسم رو نسبت به تو،توي دفتر خاطراتت نوشتم.سالهاي بعد،هر وقت يادت رفت من چه جور آدمي بودم،مي توني اون رو بخوني تا يادت بياد كه من هميشه تورو دوست داشته و دارم.خودت كه مي دوني من كامپيوتر رو خيلي وقته كه طلاق دادم ولي امروزفقط وفقط اومدم كه تولدت رو تبريك بگم وبرات آرزوهاي خوب بكنم.من برات چيزهايي رو آرزو مي كنم كه خودم خيلي دوست دارم مثل آرامش خيال،شادي در زندگي،سلامتي و... .پس همين جا ازخدا مي خوام برات بهترين روزها وسالها رو رقم بزنه.الهي به هرچي از خدا بخواي برسي واين دوستي ما تا سالهاي خيلي دور ادامه داشته باشه.

                                                                                                      امضا:قلموی پر از رنگ آرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:55  توسط گروه 7  | 

تولد....تولد....تولدت مباااااارک!!!!


سلام دوست عزیزم!

آریانا جان!

بانوی اردیبهشتی!

تولدت مبارک!!البته پیشاپیش

با بهترین آرزوها

دوستدار تو شرقی

http://elinaznazii.persiangig.com/image/Tavalod01.jpg


وقتی شعما!!!!رو میفوتی واسه ما هم آرزوهای خوب خوب کن!!ممنون!!البته پیشاپیش


http://i18.tinypic.com/8e6jzmb.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:38  توسط گروه 7  | 

خوش اومدی

سلام

خیلی خیلی خوش اومدید منظورم ورود دوباره تون به وبلاگه.البته امیدوارم کوتاه مدت نباشه.

از ستایش هم خیلی ممنونم که برای هر سه پست نظر گذاشته.بالاخره خواسته ما افسرده نشیم و به خاطر اینکه دیدن من اینقدر خوشحالت میکنه تصمیم گرفتم بیشتر سر راهت سبز بشم و بیشتر خوشحالت کنم(شوخیدم به دل نگیر!!!)

من یه مشکلی دارم اصلا صورتک های یاهو رو ندارم.کمکم کنید

آریانا جان شعرت هم مثل خودت فوق العاده بود ولی یه اشکالی داشت.چرا زیرش نوشتی با مداد کمرنگ آریانا؟؟تو همیشه تاثیرت روی اطرافیانت خیلی زیاده پس بهتره بنویسی مداد پررنگ!!!دیگه تکرار نشه!!!مرسی 

http://lookplz.files.wordpress.com/2009/03/spring.jpg

شرقی گل گلاب


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:28  توسط گروه 7  | 

هوای کوچه غرق رد پایت.......

حرفای آرام و شرقی ما رو برد به دوران پر رمز و راز و با شکوه جوونیمون.اشکمونو در آوردی دختر.

بچه های گروه هفت با تمام وجود همتونو دوست دارم.چون بهترین روزای زندگیمون با هم گذشت.

یه شعر قشنگ هست براتون گذاشتم با هم بریم بخونیمش.

من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

نوشته شده با مداد کمرنگ آریانا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:36  توسط گروه 7  | 

مطالب قدیمی‌تر